تبليغاتX
بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم


بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم

بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا،بر دلم ترسم بماند ارزوی کربلا

دوباره موج غزل آرزوی دریا کرد
و تکه تکه ی رود عزم ترک صحرا کرد
 
                               میان قافیه ها و ردیف ها می گشت
                               که کوله بار سفر را دوباره پیدا کرد
 
تمام هوش و حواسش به شعر رفتن بود
ترانه ای که دلش را عجیب شیدا کرد
 
                              نشست و وسوسه سیب سرخ را خط زد
                              اگر چه آدم قلبش هوای حوا کرد
 
شبیه کودکیش سنگ خسته ای برداشت
وشیشه های شب تیره را تماشا کرد
 
                              شکسته بود دلش از تمام خاطره ها
                              نگاه تلخ و سیاهی به صبح فردا کرد
 
برای رفتن از این کوه و دشت و این صحرا
حصار خاکی تن را یکی یکی وا کرد
 
                              رسیده بود به دریا و روح آزادش-
                            -درون قلب زلال و عمیق ماواء کرد
 
 شاعر :؟
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط مینا| |

What 'MOTHER' means

M... is for the million things she gave me, 

O... means only that she's growing old, 

T... is for the tears she shed to save me, 

H... is for her heart of purest gold; 

E... is for her eyes, with love-light shining, 

R... means right, and right she'll always be. 

Put them all together, they spell "MOTHER,"

A word that means the world to me
 
مادر
 
 مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که
 
در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و
 
 هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا
 
گريه مي کني؟

دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز
 
بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و
 
گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي
 
خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن
 
طرف خيابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200
 
مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.  
 
 
پدر
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟!
پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم.
بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط مینا| |


Design By : Night Skin