تبليغاتX
بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم


بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم

بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا،بر دلم ترسم بماند ارزوی کربلا

...زليخا برگرد...زليخا برگرد

زليخا مغرور قصه اش بود، زليخا به همنشيني با نام يوسف مينازيد. زليخا بر بلندای فصه رفت و گفت : رونق اين قصه همه از من است، اين قص0 بوی زليخا ميدهد. کجاست زنی که جون من شايسته ی عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصه ای اين چنين زيبا شود؟
قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت : بس است، زليخا! بس است. از قصه پايين بيا که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو که زيباِی همه از يوسف است.
زليخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی . تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پيراهن عاشقی را به نامردی دريدی ، تو آمدی و قصه بوی خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند وراستی.
زليخا گريست واز قصه بيرون رفت. خدا گفت:زليخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زليخاست
 و هر روز هزارها پيراهن پاره می شود از پشت . اما زلخايی بايد، تا يوسف، زندان بر او برگزيند.
و قصه را و يوسف را، زيبايی همه اين بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط مینا| |


Design By : Night Skin