تبليغاتX
بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم


بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم

بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا،بر دلم ترسم بماند ارزوی کربلا

انگور:

در زمانهای قدیم چهار مرد فقیر،کنار دیواری نشسته بودند و هر چهار نفر گرسنه بودند.یکی ار آنها عرب بود،دیگری ترک زبان،مرد سوم،رومی بود و چهارمین مرد فارس بود.مردی از آنجا می گذشت.آن چهار نر فقیر را دید و دلش به رحم آمد.از حال و روزشان دانست که هر چهار تن گرسنه اند.یک دِرَم از جیب درآورد و به آنها داد تا چیزی بخرند و بخورند   و از گرسنگی رهایی یابند.

آن که فارسی زبان بود،گفت:بهتر است که با این دِرَم،انگور بخریم و بخوریم که هم شیرین است و هم رفع گرسنگی می کند و هم خوشمزه است!بین عرب و فارس دعوا درگرفت.این می گفت باید انگور بخریم و بخوریم و آن دیگری می گفت باید عنب بخریم و بخوریم.و هیچ کدام نمی دانستند که عنب و انگور هر دو یک چیز است.مرد ترک که دید آنها با هم مجادله می کنند هر دو را به کناری زد و گفت:چه می گویید؟انگور و عنب کدام است؟من اُزوم می خواهم اوزوم هم از عنب بهتر است و هم از انگور.این بار سه نفری شروع به جدال کردند.فارس می گفت:فقط انگور و نه چیز دیگر!و عرب می گفت:لالا انگور..لا..فقط عنب!و ترک می گفت:یوخ یوخ...انگور و عنب یوخ،فقط اُزوم!رومی که ایستاده بود و بحث و جدل آنها را تماشا می کرد،پرید جلو و در بینشان قرار گرفت و گفت:چرا دعوا می کنید؟اینکه دعوا کردن ندارد!من چیزی پیشنهاد می کنم که هم از انگور و هم از اُزوم و هم از عنب بهتر باشد.دعوا را بگذارید کنار و برویم اتافیل بخریم و بخوریم!رومی بیجاره نمی دانست که استافیل هم همان انگور است.آنها بدون آنکه معنی آن کلمه را بدانند،شروع به جنگ و دعوا کردند.مردی از آنجا می گذشت و آنها را در حال جنگ و دعوا دید.او اتفاقاً مرد دانشمندی بود و به هر چهار زبان آشنایی داشت.وقتی علت جنگ آنها را دانست و فهمید که بر سر چه موضوعی می جنگند،در دل خندید و سپس به آنها گفت:ای بیجاره ها،همدیگر را نکشید!چارۀ کار را به من واگذارید.من اختلاف شما را طوری حل می کنم که هر چهار نفرتان راضی و خرسند شوید.آن چهار نفر پذیرفتن که مرد دانشمند،از طرف هر چهار نفرشان چیزی بخرد برای خوردن،به شرط آنکه هر چهار نفر را راضی و خرسند کند.مرد یک دِرَم را گرفت و به راه افتاد.آن چهار نفر نیز در پی اش رفتند.به دکان میوه فروشی که رسیدن،مرد دانشمند،یک دِرَم را داد و انگور خرید.هر چهار نفر ار دیدن آن خوشحال شدند و هر یک چنین پنداشت که آن دانشمند به سود او عمل کرده است.غافل از اینکه از نخست همه شان انگور می خواسته اند و خبر نداشته اند.از اول هر چهار نفرشان بر سر چیزی جنگ می کرده اند که همگی بدان اعتماد داشته اند.آری ای بیجارگان،شما هر چهار نفرتان یک چیز را می خواستند و آن همان چیزی است که من برایتان خریدم.

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط مینا| |


Design By : Night Skin