بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا،بر دلم ترسم بماند ارزوی کربلا
تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زدمرد باز هم سعي کرد اما عقرب بار ديگر او را نيش زدرهگذري پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ _ این طبیعتش که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايدمانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند زیر این طاق کبود یکی بود،یکی نبود مگه مي شه که قناري توي بغض آواز بخونه اگه تو بري ز پيشم من همون قناري مي شم که تو بغض و گريه هاشم ميگه ميخوام با تو باشم مگه مي شه ماهيا رو بگيريم از آب چشمه يا گلاي باغ عشقو بذاريم يه عمري تشنه اگه بري ز پيشم من همون گلدونه مي شم که واسه يه قطره آب مي کشم حسرت توي خواب به نام اميد دهنده قلب هاي شكسته دوست داشتم قلبي بودم تا در سينه ات جاي مي گرفتم تا در هنگام شادي ات آنقدر مي تپيدم تا خود تنهايي مرا درك كني آنگاه در من لانه اي مي ساختي و مرا پرنده سبكبال انديشه ام قرار مي دادي و در درونم جاي مي گرفتي تا بفهمي كه با تمام وجودم فرياد بزنم دوستت خدايا، ما را ببخش، اينتعريفانساننيست. ما ديگر ايوبنيستيم. از اينجا تا تو هزار راهفاصلهاست. ما اما چقدر بيحوصلهايم. ما پيشاز آنكهراهبيفتيم، خستهايم. از ناهموار ميترسيم، از پستو بلند ميهراسيم، از هر گفته بودي كه چوخورشيد زنم سوي تو پر چون مهتاب شبي ميكشم از پنجره سر افسوس كه خورشيد شدي تنگ غروب اندوه كه مهتاب شدي وقت سحر آهای تو که این همه دوری از من این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دار و ندارم و با دوری از من طاقت نداری ببینی - می دونم این همه طاقت و صبوری از من ستاره ها می گن پشیمون شدی می خوای بگی که غرق نوری از من فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرت و بشوری از من نمی دونم می خوای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من! تو كه از خاطره عشق جدايم كردي پس چرا باز غريبانه صدايم كردي؟ تو هماني كه ندادي دل تنهاي مرا بين تنهايي يك درد رهايم كردی راه پر پيچ و خم و سخت و پر از طوفان بود تو ولي كفشي از احساس به پايم كردي همه زندگيم وقف تو و عشق تو شد تو بگو گوشه كاري كه برايم كردي گرچه افسانه نبودم ولي مثل كتاب كهنه و خرد شدم بس كه تو تايم كردي!
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توي خيابان راه مي رود
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند
و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت
مي زند
![]()
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس
شب و روزش بی نفس همهء آرزوهاش پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید
دیگه طاقت نیوورد ،رفت توی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون رو دید
با خودش یه عهدی بست،نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس،رنگ تنهایی نداشت
مگه مي شه يه پرنده بمونه بي آب و دونه


دارم![]()

چهناموافقميگريزيم ![]()
| Design By : Night Skin |



