تبليغاتX
بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم


بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم

بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا،بر دلم ترسم بماند ارزوی کربلا

من آرزو مي کنم که بتونم آسمون رو سبز رنگ آميزي کنم.
من آرزو مي کنم که بتونم زمين رو آبي رنگ آميزي کنم.
من آرزو مي کنم که بتونم يک مجسمه از يخ بسازم.
من آروز مي کنم که يک مجسمه از تو را داشته باشم.
من آرزو مي کنم که هنوز تو منتظرم باشي.
من آرزو مي کنم که بتونم دستهاي تو را احساس کنم.
من آرزو مي کنم که زندگي من آسون باشه و تنها عشق براي زندگي کردن کافي باشه.
من آرزو مي کنم که شايد تو منو صدا کني وبهم بگي که اين جدائي بي معني است.
من آرزو مي کنم که بدونم احساس تو چي بود .
من آرزو مي کنم که بدونم تو چي فکر مي کردي .
من آرزو مي کنم تو زماني که عاشق من هستي بتوني منو تو اين راه کنار خودت نگه داري.
من آرزو مي کنم که قلبت رو داشته باشم.
من آرزو مي کنم که اين يک هوس نباشه.
من آرزو مي کنم که تو آنقدر نزديک من باشي که بتونم تو چشات نگاه کنم.
من آرزو مي کنم که بتونم آسمون رو سبز رنگ آميزي کنم.
من آرزو مي کنم که بتونم زمين رو آبي رنگ آميزي کنم.
ولي واقعا" من آرزو دارم که تو عاشقم باشي همان گونه که من عاشقت هستم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط مینا| |

 اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد

 

سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش. يه روز آدم 

 

عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيزه با

 

ارزشي که داره بده به دريا.

 

 پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجي

 

اومد و نه دلي موند و نه آدمي. خدا... دل آدمو از دريا

 

گرفت و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد.

 

ولي امان از دست اين آدم.

 

ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد

 

يه دل که داشت هيچي با صد دلي که نداشت عاشق

 

آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست

 

سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل

 

آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن

 

 خدا.

 

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه

 

آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا

 

اين بار که دل رو گذاشت سرجاش از بس از دست آدم

 

ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه...

 

بسه. آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر

 

نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست

 

لطيف رو سينش سفت شده 

 

 روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و

 

تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت.

 

آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و

 

شکل مرواريد مي شد برمي داشت و پرت مي کرد طرف

 

خدا تو آسمون.

تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره. اينطوري

بود که آسمون پر از ستاره شد ولي خدا دلش واسه آدم

نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه

چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير

پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که

 اون زير طفلکي مثه دل گنجشک مي زد و تالاپ تولوپ

مي کرد.

 

انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست روي دلش

بود و با همه زوري که داشت اونو کند.آخ..اونقد دردش

اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد

خدا ازون بالا همه چي رو نگاه مي کرد. دلش واسه آدم

سوخت.

استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگ.

يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد

چرخيد و چرخيد

آسمون رعد زد و برق زد

دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به

 رقصيدن همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته

٬ با چشاي سياه مثه شب آسمون٬ با موهاي بلند مثه

آبشار توي جنگل

فرشته٬ اومد جلو و دست کشيد روي چشاي بسته آدم.

ادم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد.

هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نگاه کرد. فرشته رو که

ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت

عاشقش شد.

همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه...

خيلي بيشتر.

پاشد و فرشته رو نگاه کرد. دستشو برد گذاشت روي

دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو

دربياره و بده به فرشته

ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نمي یومد. بايد

دوسه تا ديگه ازونا رو هم مي کند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش

فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو

بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم

خدا ازون بالا فقط نگاه مي کرد با يه لبخند رو لب.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط مینا| |

زیادی خوبی کردم رفتی نموندی با ما

اخر خط رسیده دوسم نداری حالا

با رقیبم نشستی  گفتی همین که هستی

رفتیو بی تفاوت دل منو شکستی

خیال میکردی  هیچوقت دست تو رو نمیشه

بازی دیگه تمومه برو واسه همیشه

یه روزی برمیگردی وقتی خیلی دیره

خیال میکردی  قلبم بدونه تو میمیره

یه روزی برمیگردی وقتی خیلی دیره

خیال میکردی  قلبم بدونه تو میمیره

زیادی خوبی کردم رفتی نموندی با ما

اخر خط رسیده دوسم نداری حالا

با رقیبم نشستی  گفتی همین که هستی

رفتیو بی تفاوت دل منو شکستی

دلم گرفته از تو حرفای شیرین نزن

تو این بازیه کوتاه نه تو میمونی نه من

یه روزی برمیگردی وقتی خیلی دیره

خیال میکردی  قلبم بدونه تو میمیره

یه روزی برمیگردی وقتی خیلی دیره

خیال میکردی  قلبم بدونه تو میمیره

یه روزی برمیگردی وقتی خیلی دیره

خیال میکردی  قلبم بدونه تو میمیره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط مینا| |

ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نميشه | تو كتابم ديگه اونجور چيزا پيدا نميشه.............

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط مینا| |

ساعت دیوار  چشمات قلبم نمیای نمیای نمیای

البوم گریه نامه عاشق نمی خوای  نمیای   نمیای

من درد تو سرد برگرد برگرد

من درد تو سرد برگرد برگرد

ساعت دیوار  چشمات قلبم  البوم گریه نامه عاشق  نمی خوای نمیای   نمیای

اینه گلدون شونه خونه عزیزم عزیزم عزیزم

من درد تو سرد برگرد برگرد    

من درد تو سرد برگرد برگرد

ساعت دیوار  چشمات قلبم  البوم گریه نامه عاشق   اینه گلدون شونه خونه  عزیزم  نمیای   نمی خوای

نیمکت گیتار پاییز مهتاب می مونم  نمیای    میمیرم

من درد تو سرد برگرد برگرد    

من درد تو سرد برگرد برگرد    

ساعت دیوار  چشمات قلبم  البوم گریه نامه عاشق   اینه گلدون شونه خونه   نیمکت گیتار پاییز مهتاب 

 نمی خوای نمیای  عزیزم 

ساعت دیوار  چشمات قلبم نمیای نمیای نمیای

ساعت دیوار  چشمات قلبم نمیای نمیای نمیای

ساعت دیوار  چشمات قلبم دستم امما دستات هرگز نمی خوای  عزیزم  نمیای

ساعت دیوار  چشمات قلبم دستم امما دستات هرگز  عشقتو اتیشو ارومو جونم نمیشه  نمیای   عزیزم 

ساعت دیوار  چشمات قلبم دستم امما دستات هرگز  عشقتو اتیشو ارومو جونم  نیمکت گیتار پاییز مهتاب   می مونم  میمیرم  نمیای.....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط مینا| |

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مینا| |

در دنيايي كه وفا قصه برف به تابستان است
صداقت گل ناياب است
و در ايينه چشمان شقايق
بر ظالم و بي عاطفه غم جاريست
به چه كسي بايد گفت كه باتو خوشبخت ترينم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط مینا| |

براي زيستن به دو قلب نياز است . قلبي كه دوستش داشته باشي و قلبي كه دوستت داشته باشد.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط مینا| |

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط مینا| |

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط مینا| |

فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با کدومه شنيدن يا نشنيدن

ما مي خواستيم از درختها کاغذ و قلم بسازيم

بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم

آينه ها اونجا نبودن تا ببينيم که چه زشتيم

رو درخت با نوک خنجر زده باد درخت نوشتيم

زنگ خوش صداي تفريح واسمون زنگ خطر شد

همه چوباي جنگل دسته تيغ تبر شد

فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با کدومه شنيدن يا نشنيدن

اگه حرفهام رو شنيدي جنگل رو نده به پاييز

کاري کن درخت باغچه تن نده به خنجر تيز

با جونها يکي شو قد بکش نگو که سخته

جنگل تازه به پا کن هر يه آدم يه درخته

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط مینا| |

تویی

تویی بهارم همه انتظارم

خدا کنه بدونی گلم ای نگارم

بیا بیا تو بیا طاقت ندارم

برای دیدن تو گل چشم انتظارم

بیا بیا تو بیا قدمت رو چشمام

تا که بگم دوستت دارم

بی تو خیلی تنهام

رنگ قشنگ اون چشات هنوزم یادم میاد

صدای گرم خنده هات هنوزم یادم میاد

می گفتی توی زندگیت فقط منو دوست داری

قول وقرار ووعده هات هنوزم یادم میاد

امروز وفردام تویی مرهم دردام تویی

تو اینو خوب می دونی خواب وخیالم توی..................

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط مینا| |

نمی دونست چيزی از عشق  او کناره عشق ندیده

با کسیکه عاشق شب مخمل دستاشو میده

با خیالی عاشقونه زندگی از سر میگیره

می پره از روی ابرا تا ستاره پر میگیره

تا ستاره پر میگیره

امما اونی که دوسش داشت یه روزی میزاره میره

اسمون دلش میسوزه   ابرارو گریه میگیره

منم اون ابر گرفته میخونم با دل پر خون

توی تنهایی و غربت از غمم می باره بارون

بارون امشب منو فهمید با غم من اشنا شد

قطره قطره واژه واژه با دل من همصدا شد

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط مینا| |


Design By : Night Skin